خانه درباره ما ثبت نام ورود تماس با ما

دنیای ایرانیان

شما اینجا هستید : سرگرمی داستان ها داستان کوتاه زیبا و خواندنی

داستان کوتاه زیبا و خواندنی
داستان کوتاه زیبا و خواندنی

خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.

پرسید: چرا می گریی؟

- چون به زندگی ام می اندیشم، به جوانی ام، به زیبایی ای که در آینه می دیدم، و به مردی که دوستش داشتم. خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است. او می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم. خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد، به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.

زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟ خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند، آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید، بسیار سخاوتمند بود. می دانست در زمستان، همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

تعداد بازدید از این صفحه : 1444 ساعت و تاریخ انتشار : 00 : 00 : 00 -622/10/10


آخرین مطالب مشابه

داستانی از بهلول داستان کوتاه زیبا و خواندنی داستانی عبرت انگیز

شما هم نظر بدهید


جدیدترین مطالب

مطالب پیشنهادی