>> مذهبی >> حکایات عبرت آموز >> حکایتی از اثر دیانت وامانت

حکایتی از اثر دیانت وامانت

حکایتی از اثر دیانت وامانت


«يكى از بازرگانان كرخ بغداد حكايت كرد كه من در بغداد سمسارى و دلّالى كردمى و يكى از تجّار خراسان با من معامله داشت و بر دكان من نشستى با مال بسيار و منال بى شمار، چنانكه هر سال از او به وجه سمسارى چندين هزار درهم به من رسيدى و وجه معاش و سبب معيشت من از وى بود. يكسال به وقت موسم نيامد و به سبب تأخير او آن منفعت از من باز افتاد و اختلال تمام و اثرى فاحش در حال من پديد آمد و به همان جهت محنت بر من متوالى و متواتر گشت و وام بسيار بر من جمع شد و بدان طريق تا مدت سه سال نيامد و من درب دكان فرو بستم و از بيم قرض خواهان متوارى گشتم.

چون سال چهارم وقت موسم شد، گفتم از حال خراسانى جويا شوم شايد كه آمده باشد و حال من به سبب او نيكو شود. به سوق يحيى آمدم و تجسّس و تفحّص بجاى آوردم هيچ كس از وى مرا خبر نداد. به هنگام بازگشتن به كنار دجله رسيدم. چون ايّام تابستان بود و هوا به شدت گرم، لحظه‏اى در آب دجله نشستم تا سوزش آتش اندوه و تپش آفتاب بدان كمتر گردد. چون از دجله برآمدم و پاى بر خاك نهادم قدرى گِل به پايم چسبيد و از زير آن تسمه‏اى چرمى به نظر رسيد.

من جامه در پوشيدم و آن تسمه را بكشيدم، هميانى از زير آن بيرون آمد نظر كردم هميانى پُر بود، برگرفتم و در زير جامه پنهان كردم و به خانه آوردم. چون بگشادم در آن هزار دينار زر يافتم. به سبب آن زر قوّتى در من ظاهر شد و با خداى تعالى عهد كردم كه چون حال من نيكو شود صاحب اين هميان را طلب كنم، چون بيابم تمامت آن زر را بدو رسانم و كار خويش را با طلبكاران پس از يافتن هميان قرارى دادم و درِ دكان بگشادم و خداى مهربان درِ رزق و ربح بر من گشاد و در مدت دوسال سرمايه من چندين هزار دينار شد. چون موسم حج درآمد، من در تعريف هميان و شناخت صاحبش كوشش كردم ولى هيچ نشانى نيافتم. يك روز در دكان نشسته بودم مردى بيامد با موى باليده و حالى ژوليده و جامه‏هاى كهنه كه اثر فقر و اضطرار بر وى ظاهر بود. گمان كردم كه مگر اين بنده خدا يكى از فقراى خراسان است.

قصد كردم كه درمى چند بدو دهم او بدانست پشت بگردانيد و به سرعت هر چه تمام‏تر برفت. من در شك افتادم و در عقب او بدويدم، چون نيك نگاه كردم آن بازرگان خراسانى بود كه مرا هر سال از او چندان منفعت رسيدى. من از آن حال تعجّب بماندم و گفتم: اى فلان، اين چه زىّ و هيئت است و تو را چه واقعه‏اى پيش آمد؟ و آن مال و منال و خوبى و جمال تو كجا رفت؟ او بگريست و گفت: حديث من طولانى و عجيب است با نشيب و فراز! او را به منزل بردم و به حمام فرستادم و دستارى لطيف و درّاعه‏اى نظيف در او پوشاندم و چون از طعام و آشاميدنى و ضيافت و آنچه از لوازم آن باشد بپرداختم التماس كردم كه سبب تغيير حال و موجب آن تقرير فرماى. گفت: حال من در ثروت بر تو پوشيده نبود، يكسال بر عادت مستمرّه استعداد آمدن اين طرف مى‏كردم كه روزى امير شهر مرا طلبيد و گفت: گوهرى قيمتى دارم كه جز خليفه را نشايد و آن را به من سپرد و گفت: وقت رفتن به بغداد همراه خود ببر و آن را به خليفه بفروش و نمونه‏هايى از قماش به من داد و درخواست كرد به بعضى از بهاى اين گوهر برايم اقمشه بخر و باقى را به صورت نقد نزد من آور. من آن گوهر را گرفتم و هميانى از پوست جهت محافظت آن دوختم- صفت آن هميان كه باز مى‏گفت همان بود كه من آن را كنار دجله يافته بودم- آن گوهر را همراه هزار دينار زر نقد در آن هميان نهادم. چون به بغداد رسيدم، به جزيره سوق يحيى به دجله فرو رفتم و در آب نشستم. چون از آب برآمدم هميان را در آن موضع فراموش كردم و تا ديگر روز مرا به ياد نيامد. چون به ياد آمد به طلب هميان بدان موضع شدم باز نيافتم و من اين مصيبت را بر نفس خود مهم نگرفتم، با خود فكر كردم كه قيمت آن گوهر سه هزار دينار بيش نباشد، سه هزار دينار زر از مال خود به امير شهر دهم. از بغداد برفتم و حج گزارده سپس به شهر خود برگشتم. سه هزار دينار زر به امير شهر فرستادم و كيفيت واقعه را به او شرح دادم.

امير در تمام اموال من طمع كرد و گفت: قيمت آن گوهر پنجاه هزار دينار است. دستور داد مرا گرفتند و هر قدر مال و منال كه داشتم و در تصرّف من بود از ناطق و صامت از من سلب كردند و به انواع ضرب و شتم شكنجه و تعذيب گرفتارم كردند تا از بود و نبودم دست برداشتم، با اين همه هفت سال هم به زندان محكوم شدم. در اين هفت سال به انواع رنج‏ها دچار بودم تا به شفاعت بعضى از مردمان نجات يافتم. بعد از خلاصى دچار شماتت اعدا شدم، از شهر خود دل بريدم و به اينجا آمدم تا با تو مشورت كنم كه در چه كارى وارد شوم تا زندگى به قناعت بگذرانم و محتاج خلق نشوم و به ذلّت سؤال دچار نيايم. گفتم: اى فلان، خداوند مهربان مقدارى از مال توبه تو رسانيد و تو را از مردم بى‏نياز گردانيد. آن هميان كه تو وصفش كردى نزد من است و آن هزار دينار من‏ برگرفته‏ام و با خداى تعالى عهد كرده بودم كه هر كس وصف هميان گويد به او رسانم؛ برخاستم و كيسه‏اى كه در آن هزار دينار بود بياوردم و پيش وى نهادم. پرسيد: آن هميان بعينه برجاست؟ گفتم: آرى. نعره‏اى زد و بيهوش شد. پس از ساعتى كه به هوش آمد گفت: بفرماى آن هميان را بياورند. خودم رفتم و هميان را آوردم. كاردى بخواست و سر آن هميان بشكافت آن گوهر را كه به اندازه كف دست بود بيرون آورد، خداى را بى اندازه شكر گفت و به هزار دينار نظر نينداخت. گفتم: زر نيز برگير كه از آنِ توست.

سوگند خورد كه الّا به مقدار استرى و وجه نفقه راه برنگيرد. بسيار كوشيدم تا سيصد دينار برگرفت و باقى را به من بخشيد و استعداد رجوع به خانه و ديار خويش نمود كه شايد كارش استقامتى يابد. چون همسفر يافت به سرعت هر چه تمام‏تر به خراسان رفت. چون سال ديگر شد بازآمد، حال او نيكو شده به ثروت و نعمت رسيده بود. حالش را جويا شدم، گفت: چون بازگشتم صورت حادثه را با بزرگان و اعيان شهر گفتم و آن ياقوت پاره را به ايشان نمودم و از آنان خواستم مرا نزد امير شهر برند. آنان مرا به نزد او بردند. ياقوت پاره را از من گرفت و دستور داد هر چه از من مصادره كرده بودند به من بازگردانند، علاوه بر آن بر من از مال خود نيز انعام زيادى داد و حال من به مرتبه اول بلكه بهتر رسيد و اين همه از بركت ديانت و امانت تو بود.

آن كه بر خوان غم عشق تو مهمانم كرد

خاطرش شاد كه شرمنده احسانم كرد

گفته بودم كه ننوشم مى و عشرت نكنم‏

فصل گل آمد و از گفته پشيمانم كرد

جان من از مرض عشق به فرمان تو شد

نازم آن درد كه شايسته درمانم كرد

هدهد باد صبا نامه بلقيس وشى‏

بر من آورد و از آن نامه سليمانم كرد

آن كه از برگ گلش خار خَلَد بر كف پا

چشم بد دور كه جا بر سر مژگانم كرد

گر دلت سنگ بود مى‏شود از غصّه كباب‏

گر بگويم كه فراق تو چه با جانم كرد

دوش از زلف شكن در شكنت باد صبا

بس كه آشفته به من گفت پريشانم كرد

بى تو اى غنچه دهان، سير گلو گردش باغ‏

غنچه سان تنگدل و سر به گريبانم كرد

 

[ «2» ذَلَّتْ لِقُدْرَتِكَ الصِّعَابُ‏]

دشوارى‏ها در برابر قدرتت آسان گردد.

پایگاه عرفان





تعداد بازدید از این مطلب: 1089


آخرین مطالب مشابه

 دنیای ایرانیان
مطالب برگزیده
* یاس کبود (شهادت حضرت زهرا علیهاالسلام) * راه جادویی چاقی صورت * لیموناد توت فرنگی * شیرینی آردی برای نوروز * قارچ سوخاری با سس پنیر خامه ای * طرز تهیه ته چین دولایه * عكس پروفایل تان، نشانه شخصیت شماست! * روش تهیه‌ زرشک‌پلو با مرغ و 12 راز خوشمزه‌تر شدن آن * بیماری کبد چرب * طرز تهیه دلمه برگ مو * آیا هر نفرینی مستجاب می شود؟ * پاک کردن تاریخچه ی چت در مسنجر * طرز تهیه دسر خامه وقهوه با آگار آگار * به دنیای مجازی معتاد شده اید؟ * رول بستنی چیست * نکاتی درباره سلامت مردان * توصیه کارشناسان برای نگهداری میوه و سبزیجات * خواص درمانی زیره سیاه * خواص لیمو شیرین * 22 حدیث نورانی در فضیلت کربلا و زیارت قبر امام حسین علیه السلام * خواص زرد آلو * طرز تهیه خورش کلم بروکلی * سوپ قارچ با مرغ و جو * موزه فرش ایران * خواص دارویی بنفشه معطر * آیا خوردن بستنی در پاییز و زمستان مفید است ؟ * سالاد سیب زمینی با لوبیاسبز و ماهی * مواد اولیه بستنی چیست و چگونه مخلوط بستنی را تهیه میکنند * علائم روی مواد غذایی نشانه چیست؟ * اس ام اس طنز تبریک نوروز 94 * خوراکی های زرد کننده دندان های شما * چرا چربی های دور شکم شما آب نمی شوند؟ * داستانی از بهلول * فوايد زیاد سير براي سلامتي * سیر و درمان آرتروز و رماتیسم * ترفندهای اینترنتی * طرز تهیه موهیتو * رودها و رشته کوه های اردبیل * دستور پخت ماکارونی خوشرنگ و اشتها برانگیز با سس چغندر * عمارت مسعودیه * علل دعوای خواهر وبرادر * طرز تهیه سوپ شیر * فرق دست نویسی و تایپ در اطفال * باقالا و خواص آن * این مرد فقط ۵ دقیقه حافظه دارد! * علامت های افسردگی کودکان * دستگاه بستنی ساز تایلندی * طرز تهیه ی املت مکزیکی * کاهش وزن با نوشیدن آب گرم بعد از هر وعده غذایی * دل نوشته های زیبا و تکان دهنده * ۵ قانون طلایی ضد پیری پوست * مطالب پر از احساس * لیموناد زنجبیلی * تخمه آفتاب‌گردان * دستور تهیه نازخاتون از غذاهای محلی ایران * دسر ماست و لبو * احتباس آب در بدن و تغیرات هورمونی * فرش دستباف کاشانی، زینت بخش حرم حضرت عباس(ع) * پاناکوتای قهوه یک دسر ایتالیایی * طرز تهیه ی پیتزا مخلوط * دمپختک * ۱۰ نشانه جدی برای انواع سرطان! * هفت ادویه ی که به تناسب اندام و لاغری کمک میکند * خواص درمانی به لیمو * استرس\" عامل افزایش بروز \"آلرژی\" * طرز تهیه دسر سه رنگ توت فرنگي * چگونه بخوابم؟ * دستگاه بستنی ساز سنگ سرد * عرق کاسنی و خواص آن * فرستادن اس ام اس بدون افتادن شماره.